close
متخصص ارتودنسی
نقد شعر
مجله ی شعر برای همه ایرانیان
نگاهی برچرا که نبوی / لیلا کردبچه / نشر فصل پنجم/ 1392/ 80 صفحه / به قلم سلبي ناز رستمي
یکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت 18:50 | بازدید : 468 | نویسنده : salbinaz393 | ( نظرات )

"چرا كه نبودي "مجموعه اي كوتاه از سروده هاي عاشقانه ي ليلا كردبچه مي باشد. اين اثر 66  قطعه ازاشعار وي را دربرمي گيرد.مي توان گفت در مقايسه با سه مجموعه بيشين؛صدايم رااز برنده هاي مرده بس بگير، حرفي بزرگتر از دهان بنجره ، كلاغمرگي ازنظر شاعرانگي برديگر اشعارش برتري ندارد.بلكه بيشتر به نظرمي رسد با اين تجربه، بتوان راه را برمخاطب اين مجموعه شعرعاشقانه نماياند تا راحت تر با آن هم ذات بنداري كند.

از وي‍ژگي هاي اين كتاب زبان ساده و صميمي و نزديك به زبان روزمره ي آن است. با توجه به تجربيات ريز روزمره ي زندگي، توانسته به سادگي شاعرانگي خودرا براي مخاطبانش معني كند. به اين معنا كه نشاني اين عاشقانه ها با هر مخاطبي زيسته و گريسته است. شاعر مي خواهد رجعتي شاعرانه و عاشقانه كسب كند. محصول اين عاشقانه ها در حقيقت كنش و واكنش از درگيرهاي ذهني شاعر، اساس شكل گيري شعرهاي اين مجموعه را تشكيل مي دهد. حتي مي توان گفت؛ تأثير سه مجموعه ي وي به شكل بارزتري در اين دفتر خود را نشان مي دهد، هر چه شعر ها رنگ و جبروت عاشقانه به خود مي گيرد بازهم نقش مرگ عنصر لاينفكي است كه در لابلاي اشعار كردبچه خودنمايي ميكند.اما اين بار"مرگ"مرگ عاشقانه اي ست كه برخلاف مجموعه شعر"كلاغمرگي"كه از قالب گزاره هايويرانگر به فرم نزديك مي شود، دراين مجموعه از مرگ به زندگي مي رسد، به جريان سيالي كه شاعر با دغدغه هاي خاص خود كه ازدنياي واژگان دارد مي كوشد به زعم خود زيباترين واژگان را در لباس فاخر شعر به مخاطبانش ارائه دهد. درحقيقت شعرهايي كه اشاره به سيرتكاملي اين مجموعه دارد، انگشت شمارند...

وآنانكه خيره درمن مي نگريستند/خبر را كمي بيش از من شنيده بودند/ وحالا به جستن جاي خالي او /نگاهشان/ داشت صورتم را/شخم مي زد/ او/ مرده بود/ وداشتند قبرش را /توي صورت من مي كندند.

زماني كه شاعر از حس هاي عاشقانه و گاه تا مرز اروتيك نفرت و لذت مي گويد ، نفوذ مفاهيم هستي شناسانه در شعرش متفاوت رخنه مي كند. تا"تفرد"به شكل بارزي معلومم نگردد. اواز تفرد به ذات بيزاراست، ولي شاعري كه فكر و خيالش خوب كار مي كند، به جنبه هاي: اعم ازساخت و اجرا و هارموني و فرم شعر هم فكر مي كند. به هرحال از تلخي و تنهايي تا حس هاي  عاشقانه و قيام بر عليه تعريف هايي كه در هويت شاعرانه و بيرامونش  زيسته، نوع نگاه شاعر را محسوس تر ارائه داده است.

در اين مجموعه كلمات بيشتر در معناي اوليه خود بكار مي روند و برخلاف "كلاغمرگي "كه معناي ثانوي آن چهره ي تازه تري را از خود متبارز مي كند. رواي  در اين مجموعه  مثل ساير مجموعه هاي خاتم كردبچه خود"من" شاعري است.كردبچه با"من" شاعري بيشتر احساس راحتي مي كندتا با راوي تو، آنها،ايشان...اگرشاعر با ظرافت همينطور ادامه دهد، درابداع با كلمات، فرصتي مي يابيد تا نوع راوي و نوع نگاه و ذهنيت خودرا در بستري نوتر بهن كند. و اينكه اشباع شده گي راوي "من" در درونش راهي نداشته باشد.

و تنهايي آدمي را/راحت تراز انجماد از با در مي آورد/ دست هايم يخ زده بودند / گرمي جيب هايم براي ده قنديل لرزان كافي نبود/ وناچار بودم/ دست هاي كسي را با دست هاي تو اشتباه بگيرم/چرا كه نبودي/وتنهايي در زمستان/ ماموت ها را هم از با در مي آورد.

روح زنانگي به شكل گسترده تري در اشعارش موج مي زند. شاعر دراين مجموعه هم زني عاشق با چهره اي متفاوت است ؛ گاهي فقط يك زن است با يك سر و هزار و يك سودا ، گاهي مادري دلواژس ، وگاهي دختري كه از بازي هاي تلخ روزگار به تنگ آمده است . در واقع بسياري از سروده هاي اين مجموعه در حد متوسط و ضعيف هستند ، تا جاييكه برخي از اشعار تا حد يك كاريكلماتور ضعيف نزول داشته اند، وبرخي نيز مانند اشعار بالا چيزي براي گفتن ندارد، فقط نقش درحد يك خبررساني ايفا مي كنند كه گاه براي مخاطب آشناست و گاه آنقدر دور كه عذاب دويدن در اين مجموعه مخاطب را با چيز تازه اي روبرو نمي كند.  

گفتم:«خداحافظ»/وخداحافظ/ فرو/ رف/ تن...بود/ تو آن بالا / كنار نرده ها ايستاده بودي / نگفتي «نرو»/ نگفتي «بمان»/ نگفتي /«برگرد» /سكوت تو تنها «نگفتن» نبود/ سكوت تو راه بله ي ماربيچي بود/ كه به آن سوي زمين مي رسيد./ عزيزم!/ حالا كه اين نامه را برايت مي نويسم،/ تازه رسيده ام و نمي دانم آنجا چه ساعتي از روز است./ اما مي دانم كه گلدان ها،/ چند روزي ست كه بي آبند./ صبح ها از خانه كه بيرون مي روي،/به گلدان ها آب بده و به آن ها بگو آن سوي زمين هم شمعداني ها/ دوستان ِمهربان زنان غمگين اند./ راستي به همسايه ها بگو حقوق سرايداررا بيشتر كنند./ نظافت راه بله كار آساني نيست./ بايد يكبار بله ها را تا انتها رفته باشي،/ تا بداني چه مي گويم...

نمي توانيم بگوييم كه دراين مجموعه با شعري زيبا و عميق و براز كشف و شهود روبرو شده ايم. اما به هرحال تجربه شاعر از زندگي آن را همراه با كشف بنهان ها و لايه هاي غير متعارف شعر گاهي با فراز و نشيب همراه مي شود. همين بستي ها و بلندي هاي شاعر براي مخاطب گواراست. لذتي كه شاعر را با درد و خشم هم مواجه مي كند. اين خشم گاهي با چرايي و چگونگي سكوت به نقش مي نشيند. گاهي هم گونه هاي غريزي كلام تمام لحظه هاي شاعر رادربر گرفته، به طور عيني در تجربه ي دردناك و يأس آلود زندگي شاعر موثر بوده كه از يك سو، روابط بينامتني با اشارات مستقيم و تلويحي كه يكي ازابزار هاي بياني است، به فهم اثرو تأويل مندي اشعارش كمك مي كند. واز سوي ديگر ، اين روالمندي به زير و بم هاي انديشه و ذهني شاعر برمي گردد به ميل جنسي واژگاني كه با تمسخربه آن نگاه مي كند.بااين شعر سخنم را برجسته كرده و به بايان مي برم و براي سركار خانم كردبچه در تمامي عرصه هاي زندگي به ويژه در شعر جاودانگي آرزو مي كنم؛  

تنهايي ام را با ليوان هاي روي ميزاندازه مي گيرم/ جايت درنيمه هاي بر ، خالي ست/درنيمه هاي خالي، خالي ست/دهانم رامي بندم /تلخ حرفهايي كه ازگوش هاي تو بزرگ ترند/چشم هايم/خوابي عميق كه تعبيرش تو نيستي / و"نيستي " معلم سختگيري ست / كه " ميم مالكيت" را/ از تمام دستور زبان ها خط زده است./«شب به خير عزيزش»/ فردا ، ديگر تورا به ياد نخواهم آورد/ و هر دو نيمه ي ليوانت را كسي بر خواهد كرد / كه از موقتي بودن دستور هاي زبان / چيزي نمي داند...

 

 

 

 

برچسب‌ها: f ,

موضوعات مرتبط: نقد شعر ,

|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 21


فلسفه ی شعر نیما یوشیج
چهارشنبه 11 بهمن 1391 ساعت 0:14 | بازدید : 1236 | نویسنده : كاوه | ( نظرات )

شعر ،فصلی است از کتاب حیات چو زمانیک نقش بندد ، به  « شعر نیما یوشیج »

شعر عرصه ی هنر نمایی اندیشه هاست و شاعر راکب اندیشه های خویش در عرصه ی نمایش شعر است و هر چه این صحنه فراختر و هموارتر باشد شاعر اندیشه هایش را رسا تر ، دقیق تر ، هنرمندانه تر و گیرا تر به نمایش می گذارد .

در شعر قدیم ایران این عرصه برای شاعران تنگ و سنگلاخ بو د و شاعران همواره در قالب های شعر خود محبوس بودند و با قوانین آن دست و پنجه نرم می کردند و از این روی مجال کافی برای هنر نمایی و بیان کشفیات شاعرانه را نداشتند .

نیما یوشیج ، کسی بود که این عرصه را توسط فلسفه ی شعری خویش برای شاعران ایران گشود او و پهنه ی وسیعی را برای شعر ، چون دشتهایی سرسبز و هموار به وجود آورد که هر سوارکار بر اندیشه را ترقیب به هر چه بیشتنر خرامیدن می کند و از این طریق اندیشه های ناب و بکری وارد شعر و به طور کلی ادبیات کرد.

فلسفه ی بزرگ نیما  در شعر ، آن بود که روحی برای شعر در نظر گرفت که جدای از هر قالب و فرمی سیر می کرد و در حقیقت این روح در هر چه نفوذ می کرد آن را شعر می ساخت ، چه در مجموعه ای از کلمات ، چه در رنگ هایی تو در تو بر روی یک بوم و حتی در جسم یک انسان و این روح شعر بود که شعر را می آفرید .

روح شعر ، سرشار از اندیشه ها ، آداب و رسوم ، اخلاقیات و هر چیز انسانی است و از آن روست که می گوید شعر از زندگی ناشی شده و میوه ی زندگیست

او به آنان ، دست ، با این شیوه خواهد داد

ساخته ناساخته ، یا ساخته ی کوچک

او به دست کار های بس بزرگ ابزار می بخشد

او ، جهان زندگی را می دهد پرداخت !

« نیما یوشیج »

 

نشانه های چنین فلسفه ای را به وفور در نامه ها و مقالات و مخصوصاًً در خود اشعار او می توان دید ، مثلاً در نا مه ای به احمد شاملو می نویسد که چه بسا من اول نثر شعر را می نویسم و بعد به آن وزن می دهم و در جای .......

موضوعات مرتبط: نقد شعر ,

|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نقد لیلا کردبچه بر مجموعه شعر پروانه‌ای را به کوه کوبیدند
شنبه 18 آذر 1391 ساعت 14:50 | بازدید : 749 | نویسنده : كاوه | ( نظرات )

پروانه‌ای را به کوه کوبیدند

 

 لیلا کردبچه: مجموعه شعر سپید «در حد مرگ» سروده آرش شفاعی، شاعرِ غزل‌های عاشقانه و سپیدهای غالبا اجتماعی است که در سه بخش «بزرگراه آسیایی»، «بهشت رضا»، «میلان گاز» تدوین شده، با این توضیح که واژه «میلان» در گویش مشهدی، خیابان یا کوچه بزرگ را گویند.

 

در بخش نخست این مجموعه، شعرهایی می‌خوانیم با ساختارهای بسیار منسجم که در شعرهای دو بخش دیگر، تبدیل به شعرهای ساختارگریز شده. با توجه به اینکه جای خالیِ ساختارِ منسجم در شعرهای ساختارگریز فصل‌های بعد را، عاطفه عمیق و تخیل بی‌قرار پر کرده است. در این قبیل شعرهای ساختمند، هر عنصری دقیقا سرِ جای خودش است، مثل پازلی که هربار قطعات آن را از هم بپاشیم و دوباره کنار هم بچینیم، باز همان نتیجه اولیه را به دست می‌دهند، مثل شعر صفحه 18 (قسمتِ ما این است/ از ردیف درخت‌ها بالا برویم/ قافیه‌ای تازه بچینیم/ و....) اما معضل این قبیل شعرها، پایان‌های قابل پیش‌بینی آنهاست، گویی مخاطب با شروع خوانش شعر، با هر سطری که پایین می‌رود، یکی از مسیرهای ذهنی‌اش مسدود می‌شود و وقتی به سطر آخر شعر می‌رسد، تنها یک مسیر ذهنی برایش می‌ماند که شاعر، پیش‌تر آن را طی کرده است. این قبیل شعرها، با این قبیل پایان‌ها، وقفه‌ای در لذت بردن از خوانش ایجاد می‌کنند. 

نوعی صفت: در شعرهای مجموعه «در حد مرگ» نوعی صفت وجود دارد که شاید بتوان آنها را صفت مُؤَوّل نامید و آن جمله‌ای است که قابل تأویل به یک صفت باشد. اغلب آشنایی‌زدایی‌هایی که در حوزه صفات و عبارات وصفی صورت گرفته، در حوزه جابه‌جایی ارکان در ساختارِ نحوی بوده، یا در راستای ایجاد ایجاز و کوتاه کردن جملات و عبارات. اما در این مورد، می‌بینیم که اتفاقا شاعر، جانب ایجاز را رها کرده، اما نتیجه‌ای زیباشناختی گرفته: (صدای خسته= در صدایش، جاشوانِ خسته/ به چایِ دارچینِ ساحل برمی‌گشتند)، (صدای نگران= در صدایش، دخترانِ تازه بالغ/ همیشه دلواپسِ غروب بودند)، (صدای عصیانگر= در صدایش ناخدا خورشید و زار ممّد راه می‌افتادند/ تا حقّشان را بگیرند)، (صدای مُرده= صدایش را در چمدانی گذاشت/ رفت برای پرنده‌های جنوب دانه بپاشد).

برخی شعرهای اجتماعیِ بخشِ اولِ این کتاب، نظیرِ شعر «عذاب»، نمونه‌های موفقی هستند از آن نوع شعرهای اجتماعی که ریشه در «غمِ این خفته چند/ خواب در چشمِ تَرَم می‌شکند» دارند. شعرِ «نقابِ بنفش» و چند شعرِ دیگرِ این مجموعه نیز، از همین قبیل‌اند. اما در آن بخش از شعرهای اجتماعی که بافتی تاریخی و اسطوره‌ای دارند، این نوعِ نگرش، جایِ خود را می‌دهد به گونه‌ای میهن‌پرستی (شعر سرود)، یا غمِ هم‌خونی و هم‌نژادی خوردن (شعر برادری): (برادرِ من بودی/ پیش از آنکه چیزی به تو بیاموزد).

فصلِ دومِ این مجموعه، فصلِ دردناکِ «بهشتِ رضا»ست؛ شاملِ پنج مرثیه برای رضا بروسان. در این فصل، مرگ در تمامیِ سطرها نفس می‌کشد و به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر زندگی، جزء لاینفک ذهنیت شاعر می‌شود. پرداختن به مرگ و زندگی، به مثابه دو عنصر توأمان از دیرباز در ادبیات کلاسیک ما سابقه داشته و علاوه بر متون عرفانی، به دیگر آثار ادبی ما نیز راه یافته است، اما هرچه در شعر کلاسیک، نگاه به مرگ، نگاهی عارفانه و پیچیده در لفاف صنایع لفظی و معنوی، اشاره‌وار و مختصر است، در شعر معاصر نگاه به مرگ، صریح و بی‌واسطه و صمیمی و زمینی است و در شعر هر شاعری، بسته به زمینه تجربیات شخصی، رویکردهای متنوعی یافته است؛ یکی از این رویکردها، مرثیه‌سرایی است که گاهی، مویه بر جای خالی کسی است که باید باشد و دیگر نیست: (سر گذاشتم بر شانه دزدی که ماشینم را می‌زد:/ «دوستم مرده است/ و مأمورِ راهبانی/ چشمانش را بسته است»). و گاه با نگاهی عمیق و فلسفی، در کنار مرثیه‌سرایی، زندگی را زیر سؤال می‌برد و مرگ را به عنوان حقیقتی می‌پذیرد: (یک شب آن‌قدر می‌میرم/ که مرگ، ناچار/ سینه دیوار/ به چُپُق می‌نشیند.)

فصل «میلان گاز» اما نشان می‌دهد که شفاعی شاعر غزل‌های عاشقانه، در شعر سپید تغزلی هم تواناست، بی‌آنکه در فرآیند انتقال عاطفه از غزل به شعر سپید، دیگر ویژگی‌های شعر کلاسیک را به این فضای جدید منتقل کند و حتی در مواردی که از ابزار و لوازم کلاسیک شعر فارسی استفاده کرده، با تلفیق این عناصر، با زندگی مدرن امروزی، نتیجه‌ای غیر قابل پیش‌بینی رقم زده است. نظیر شعر «ماه و پلنگ»: (پلنگ نمی‌دانست/ ماه/ تنها قمر زمین است، با حفره‌ها و تپه‌های فراوانش/ و عشق/ یک اختلال روانی،/ که تأثیر دارو بر آن کم است/ من اما می‌دانستم/ تهران صخره‌ای ندارد/ برای خیره شدن به دلتنگی مدور دوردستم.)

در شعرهای عاشقانه فصل «میلان گاز»، نوعی سرکشی و طغیان، یا به عبارتی عامیانه‌تر، نوعی قلدری دیده می‌شود که در میان شعرهای عاشقانه، با توجه به الگوی عاشق درمانده بیچاره مظلوم، کم‌نظیر است: (یک شب تو را از قبیله‌ات می‌دزدم/ و شمشیر می‌کشم به روی برادرانت/ تا فراموشت کنند)، (چرا همیشه منتظر باشم/ مسافری برگردد؟/ همین حالا دست می‌برم در نقشه/ جای مبدأ و مقصد را عوض می‌کنم/ و مناظر اطراف می‌مانند از کدام طرف دیده شوند)، (.../ آرایشت را کامل می‌کنی،/ که به ملاقات پادشاهی بروی/ راهت را می‌بندم/ معشوقه معمولی من می‌مانی.)

در شعر «میلان گاز» از فصلی با همین نام، علاوه بر بعد عاطفی قوی، تکرارهای مؤثر در القای حس، وجه نوستالژیک قدرتمند کار و زبان نرم و صمیمی آن، یک روال خطی تداعی در پایان شعر وجود دارد که لازم است به آن پرداخته شود. (و صدا/ صدا/ صدا/ صدای نقاره در صبحگاهی زمستانی/ صدای فرورفتن کلاغی در گیجگاه غروب/ صدای همهمه کفن‌فروشان بازار رضا/ صدای رضا بروسان وقتی محمد باقر را صدا می‌زند/ صدای شناسنامه من، وقتی از بوسه نخست حرف می‌زند) چنانکه می‌بینیم، هریک از سطرها، تداعی شده توسط عنصری هستند که در سطر پیش از آن‌ها وجود دارد؛ صدا، صدای نقاره را در صبحگاه تداعی کرده، صبحگاه، غروب را در سطر بعد، صدای همهمه کلاغ‌ها، صدای همهمه کفن‌فروشان بازار رضا را و کفن‌فروشان بازار رضا، مرگ رضا بروسان را، و مرگ رضا بروسان، باطل شدن شناسنامه شاعر را تداعی کرده که در میانه شعر به آن اشاره شده بود و معتقدم این فرآیند تداعی، برای شاعر کاملا ناخودآگاهانه بوده، و شاعر در چیدمانی چنین حساب‌شده، هیچ‌گونه اعمال حسابگری نکرده است. 

خورشید نیوز
موضوعات مرتبط: نقد شعر ,

|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 139
:: کل نظرات : 67

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 56

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 126
:: باردید دیروز : 227
:: بازدید هفته : 1,130
:: بازدید ماه : 1,968
:: بازدید سال : 27,123
:: بازدید کلی : 195,366